
روزی روزگاری چند قورباغه از جنگلی عبور میکردند که ناگهان دوتا از آنها به داخل گودال عمیقی لیز خورده و روی دیوارهی گودال گیر کردند.
بقیهی قورباغهها کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است، به دو قورباغه گفتند که دیگر چاره ای نیست، شما به زودی سقوط میکنید و میمیرید!
دو قورباغه، این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند.
اما قورباغههای دیگر، مدام میگفتند که دست از تلاش بردارند، چون امكان نداره از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد.
بالاخره یکی از آن دو قورباغه، تسلیم گفتههای دیگران شد و دست از تلاش برداشت. و سرانجام به داخل گودال پرت شد و مرد.
اما قورباغهی دیگر با تمام توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش میکرد.
هر چه بقیهی قورباغهها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایدهای نداره، انگار او روحيه ميگرفت و تلاشش رو بيشتر می كرد!!
تا اینکه بالاخره موفق شد از گودال بيرون بياد.
وقتی حالش جا اومد. بقیه قورباغهها از او پرسیدند مگر تو حرفهای ما را نمیشنیدی؟!!
قورباغه سرش رو تكون داد كه يعنی نه…
معلوم شد قورباغهی قصهی ما ناشنوا بوده! در واقع او در تمام مدت فکر میکرده که دیگران او را تشویق میکنند!!
اميدوارم با خواندن و شنيدن اين داستان متوجه شده باشيد كه حرفها و كلمات ديگران نبايد باعث بشه ما دست از تلاش برداريم يا نا اميد بشيم…
شکیبا باشید...