در حال بارگذاری

قدرت کلمات

روزی روزگاری چند قورباغه از جنگلی عبور می‎کردند که ناگهان دوتا از آن‎ها به داخل گودال عمیقی لیز خورده و روی دیواره‎ی گودال گیر کردند.

بقیه‎ی قورباغه‎ها کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است، به دو قورباغه گفتند که دیگر چاره ای نیست، شما به زودی سقوط می‎کنید و می‎میرید!

دو قورباغه، این حرف‎ها را نشنیده گرفتند و با تمام توان‎شان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند.

اما قورباغه‎های دیگر، مدام می‎گفتند که دست از تلاش بردارند، چون امكان نداره از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد.

بالاخره یکی از آن دو قورباغه، تسلیم گفته‎های دیگران شد و دست از تلاش برداشت. و سرانجام به داخل گودال پرت شد و مرد.

اما قورباغه‎ی دیگر با تمام توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می‎کرد.

هر چه بقیه‎ی قورباغه‎ها فریاد می‎زدند که تلاش بیشتر فایده‎ای نداره، انگار او روحيه مي‎گرفت و تلاشش رو بيشتر می كرد!!

تا اینکه بالاخره موفق شد از گودال بيرون بياد.

وقتی حالش جا اومد. بقیه قورباغه‎ها از او پرسیدند مگر تو حرف‎های ما را نمی‎شنیدی؟!!

قورباغه سرش رو تكون داد كه يعنی نه…

معلوم شد قورباغه‎ی قصه‎ی ما ناشنوا بوده! در واقع او در تمام مدت فکر می‎کرده که دیگران او را تشویق می‎کنند!!

اميدوارم با خواندن و شنيدن اين داستان متوجه شده باشيد كه حرف‎ها و كلمات ديگران نبايد باعث بشه ما دست از تلاش برداريم يا نا اميد بشيم…

 


شکیبا باشید...