در حال بارگذاری

کتاب: مستوری

--بهزاد به مهدی نگاه کرد و گفت: به قول آقا مهدی زین الدین، «شهادت قبل از جهاد است، ما اول شهید شدیم بعد آمدیم اینجا»
به سیگار پک زد. مهدی با لبخند گفت: «اگر فرمانده لشکر در منطقه یک دانه بی‌سیم تحویلت بدهد و بگوید این را امانت نگه‌داروقتی رسیدیم پادگان سالم تحویلم بده چیکار می‌کنی؟
بهزاد گفت: اصول دین می‌پرسی؟ خب معلوم است به هر قیمتی شده بی‌سیم را حفظ می‌کنم.
مهدی بلند شد و سیگاری که گرفته بود به بسیجی برگرداند. گفت: ریه و قلب و دست و پا که داری، خدا بهت امانت داده تا به موقعش سالم تحویلش بدهی؛ اما تو داری خیانت در امانت می‌کنی. اگر شهید بشوی تازه باید جواب پس بدهی.
مهدی به راه افتاد و رفت. بهزاد در فکر رفت و مات نگاهش کرد.
رفیقش رسید و پرسید: چیکارت داشت؟
بهزاد گفت:چطور مگر؟
نشناختیش؟
نه مگر تو می‌شناسی‌اش؟ فرمانده لشکر بود دیگر! آقا مهدی زین الدین!... .

 

--خانم… خانم!
فرزانه به گوشش اشاره کرد که یعنی نمی‌شنود.
حمید بلندتر گفت: «می گویم با همین هلیکوپتر برمی‌گردی.»
من هیچ وقت راهِ رفته را برنمی گردم.
حمید ناچار نشست و با غیظ به او نگاه کرد.
چند لحظه بعد حمید کاغذ و خودکاری از جیب بیرون آورد و به طرف فرزانه گرفت.
مشخصات کامل و آدرس خانه‌ات را بنویس!
فرزانه کاغذ و خودکار را گرفت و پرسید: «برای چی می‌خواهید؟»
لازم داریم.
فرزانه نشنید.
برای چی؟
حمید فریاد زد: «برای اینکه بتوانیم جنازه‌ات را به خانواده ات تحویل بدهیم...!»

 

این رمان جذاب درباره سرگشتگی یک پسر جوان و متمول است که به گذشته‌اش شک کرده و در جستجوی هویت واقعی خود برمی‌آید. در ادامه داستان، این شخصیت که سیامک نام دارد، با خانواده شهید مهدی زین الدین آشنا می‌شود و مسیر جستجوهایش تغییر می‌ کند.
کرمیار نویسنده‌ی کتاب نامیرا در کتاب جدید خود از بین عشق و سرگشتگی پلی به عالم شهادت میزند و... .


تاریخ انتشار: 1399/11/05


شکیبا باشید...