

شعار اشتباهی #ماجرای_آن_روز | یک ماشین آقا ایستاد، شاید پانزده ثانیه. | ![]() |
کاپشن قرمز #ماجرای_آن_روز | دو لابهلای
جمعیت جوانی را دیدم که کاپشن قرمز پوشیده بود و دست و پا زد و خودش را به
آقا نزدیک کرد و دست آقا را گرفت. میخواست حرف بزند آقا اشاره کردند که
صبر کند تا اول خانمی که سن و سال هم داشت حرف بزند. |
|
تا وقتی دل دخترک خواست... #ماجرای_آن_روز | سه دخترکی با روسری سبزرنگ جلو رفت چیزی گفت و به گریه افتاد. آقا دست به سر دخترک گذاشتند و دخترک صورتش را در عبای آقا پنهان کرد. دخترک، پدر و مادرش مجروح شده بودند و بستگانش را در زلزله از دست داده بود. داغ دیده بود و وقتی دیدمش یاد بچههایی افتادم که چندروزی است یتیم شدهاند و انگار حالا به آغوش رهبر پناه آوردهاند: الم یجدک یتیما فاوی؟ آقا ایستاد تا خود دخترک سرش را از عبا بردارد. ➖➖➖➖➖➖➖➖ | ![]() |
مردشان نبود #ماجرای_آن_روز | چهار آقا از دیوارهای خرابشدهی خانهای رد و وارد محوطهی خانه شدند. به یکی دو چادری که در حیاط بود سر زدند و احوالپرسی کردند. | ![]() |
| این را خودتان ساختید؟ #ماجرای_آن_روز | پنج مرد رفت جلوی چادر و دست دراز کرد و دست داد. آقا دستش را نگه داشت و داخل شدند؛ سلام و علیک کردند. کیومرث گفت: نور آوردید. | ![]() |
این تاکید آقاست... #ماجرای_آن_روز | شش توی
راه صدای بیسیم مسئول وانت درآمد؛ محافظ آقا از پشت بیسیم میگفت روستای
قبلی بعضی از عکاسها با کفش رفتند داخل چادر مردم، تذکر بدهید که مراعات
کنند. | ![]() |
و عبا را بوسید... #ماجرای_آن_روز | هفت وارد روستای قلعه بهادری شدیم. جلوی یکی از خانهها ایستادیم. آقا وارد حیاط خانه شد. وقتی آقا وارد حیاط شد، هنوز مردم روستا جمع نشده بودند. زن مسنّی از سر و صدا بیرون آمد. تا آقا را دید دستهایش را باز کرد و آمد سمت آقا. جوری آمد که میخواست آقا را بغل کند! آقا کمی خودشان را جمع کردند. زن فهمید که هیجانش را باید کنترل کند؛ یک قدمی آقا که رسید کوتاه آمد و عبای آقا را بوسید. ➖➖➖➖➖➖➖➖ | ![]() |
بازنشر: رسانه اختصاصی نوجوانان سایتKhamenei.ir
تاریخ انتشار: 1396/09/08
شکیبا باشید...